جنگ ایسوس

2 173

تسلیم شدن سارد و پیروزی های نخستین اسکندر

با انتشار خبر شکست و فرار سپاهیان ایرانی در جنگ نخستین اسکندر با ایرانیان در جنگ گرانیک، میترین، فرماندۀ دژ سارد همراه بزرگان شهر برای تسلیم دژ و شهر به اسکندر خود را معرفی کرد و بدین ترتیب بزرگترین ساتراپی ایران در آسیای صغیر بی هیچ درگیری تسلیم اسکندر شد و راه را برای او برای حمله به ساتراپ های دیگر ایران باز کرد.

هدف بعدی اسکندر میلت بود. شاید او می خواست است برای بی اثر کردن نیروی دریایی ایران، نخست از شهرهای ساحلی آسوده شود. اما دلیل دیگری هم برای توجه به میلت وجود داشت و آن پیوستن سپاهیان ایرانی پس از نبرد بد فرجام گرانیکوس (شرح کامل نبرد گرانیک)به نیروهای ” ممنون ” سردار یونانی داریوش سوم در میلت بود. فرماندۀ دست نشاندۀ این شهر که به اسکندر قول تسلیم شهر را داده بود، هنگامی که از نزدیکیِ نیروی دریایی ایران باخبر شد تصمیم به مقاومت گرفت. اما چون کشتی های اسکندر به فرماندهی نیکاتور مقدونیایی سه روز جلوتر از کشتی های ایرانی حضور یافتند مانع نزدیک شدن نیروی دریایی ایران به میلت شدند. اسکندر نیز برای جلوگیری از برخوری دریایی، شهر را با خشونت به تصرف خود در آورد و با به راه انداختن کشتار شهر را غارت کرد.

پایداری سرسختانۀ شهر هالیکارناسوس (شهر هرودوت مورخ یونانی)در برابر اسکندر، که نخستین مزاحمت بزرگ را برای او فراهم آورد، نشان می دهد که چه قدر آسان می شد نه تنها جلو پیشروی اسکندر را گرفت، بلکه او را از پای در آورد. اما ضعف نیروهای ایران و تساهل دربار نقطۀ قدرت اسکندر بود! اُرونتُبات و مِمنون سرداران داریوش سوم که دلیرانه از شهر دفاع کرده بودند، چون با شکست رو به رو شدند، شهر ( هالیکارناسوس ) را به آتش کشیدند. به این ترتیب ساتراپی ” کاریه ” نیز از آنِ اسکندر شد.

سقوط شهر هالیکارناسوس

گشودن فریقیه بزرگ
اسکندر پس از این پیروزی ها به طرف جنوب شرقی و کرانه های دریا ادامه داد در شهر لیکیه و پامپفیلیه شهرهای بزرگ منطقه، از ان میان شهر مهم اَسپِندوس را به فرمان خود در آورد. بعد از راه پِرگ کمی به عقب بازگشت تا به مردم پیسیدیه، که پیش از این در سرزمین کوهستانی خود معمولا نه زیر بار ایرانی ها رفته بودند و نه یونانی ها، تفهیم قدرت کند. در اینجا اسکندر نخست با مقاومت سختی رو به رو شد، اما سرانجام پیروز شد و خود را بهکِلائنا پایتخت فریقیه رساند. سپاه مستقر در این شهر بی درگیری خود را تسلیم کرد. سپ اسکندر روانۀ گوردیوم شد. در اینجا پارمِنیون که فرماندهی نیروهای مقدونی را بر عهده داشت با سپاهی که از اتراق زمستانی آورده بود به او پیوست.

اما در این سوی میدان دربار ایران به رغم ضعف هایی که داشت، نمی توانسته است به کلی دست برروی دست بگذارد و برای ورود اسکندر به خاک اصلی ایران در انتظار بنشیند. البته مورخان یونانی نیز نمی توانسته اند اطلاع چندانی از رویدادها و تحرکات درون ایران داشته باشند. لابد یکی از اقدام های دربار ایران توطئه ای نافرجام بوده است که دربار برای از سر راه برداشتن اسکندر به کمک یونانیان چیده بود است. ظاهرا داریوش سوم با اطلاع از بدخواهی یکی از سرداران مقدونی نسبت به اسکندر که او هم آلکساندر نام داشت و از اهالی لینکِست بود، به او وعده داده بود که اگر اسکندر پسر فیلیپ را بکشد او را به سلطنت مقدونیه برساند. اما پارمنیون فرماندۀ سپاه اسکندر با دستگیری پیک ایرانی این توطئه از آن پرده برداشت و در نتیجه آلکساندر لینکستی دستگیر و اعدام شد.

به هر حال اسکندر ظرف تنها یک سال همۀ سرزمین های غرب کوه های توروس را تصرف کرد و برنامه های بلندپروازانۀ خود را استوار کرده بود. او بر خلاف داریوش سوم، که اسیر چنگال دسیسه و ناکامی های مکرر ناشی از پریشانی در گزینش برنامۀ کار سرگردان بود، با شفافیتی کامل می دانست که چه می خواهد و چه باید بکند.

پایان کار مِمنون
در بحران حاکم بر دربار شاید ممنون یونانی بیش از هر بلند پایۀ ایرانی در اندیشۀ شاه بود، یا دست کم چنین به نظر می رسید. به همین سبب او جدی ترین دشمن اسکندر شمرده می شد در حالی که اسکندر به سبب نداشتن پول کافی به پیشروی زمینی قناعت و نیروی دریایی خود را مرخص کرده بود، ممنون در مقام فرمانده دریایی داریوش سوم با پول کافی و اختیار کافی در پهنۀ دریا در پی فرصتی بود که جنگ را از آسیا به اروپا بکشاند و اسکندر را ناگزیر از بازگشت کند. مِمنون در بهار سال ۳۳۳ پیش از میلاد جزیرۀ خیوس را به تصرف در آورد و نیروهای خود را در شهر لِسبوس متمرکز کرد. تسلط ممنون بر شهرهای ساحلی نیز، که در صدر برنامه های اسکندر جای داشتند، می توانست برای اسکندر شکننده باشد و او را به عکس العملی وادارد و از برنامۀ خود منحرف کند.

اُرونتُبات یونانی دیگر داریوش دوباره بر دژ هالیکارناسوس و چند دژ مهم دیگر چیره شد. به خطر افتادن شهرهای ساحلی، اسکندر را به وحشت انداخت و او را بر آن داشت که به فکر بازسازی مجدد نیروی دریایی باشد.
با اقدام ممنون، یونان نیز، که هیچ گاه سیاست ثابتی از خود نشان نداده بود، بر ضد اسکندر تکان خورده بود و لاکِدونی ها آماده می شدند تا با ورود نیروی دریایی ممنون علیه اسکندر شورش کنند. ممنون با برنامه ای که داشت می توانست دردسری جدی برای اسکندر فراهم آورد که به ناگهان به هنگام محاصرۀ شهر میتیلین بیمار شد و در تابستان سال ۳۳۳ پیش از میلاد در گذست. و سبب آسودگی خاطر اسکندر شد. ممنون در بستر مرگ، فرماندهی نیروهای زیر فرمانش را به خواهر زاده اش فَرنباز و آتوفرَدات سپرد.

سقوط ساتراپی های کاپادوکیه و کیلیکیه
اسکندر از شهر گوردیوم، پایتخت فریقیه، به آنکیرا رفت. در اینجا سفیری از پافلاگونیا رسید، که اگر سپاه یونان به این سرزمین وارد نشود، پافلاگونیا تسلیم خواهد شد. اسکندر این پیشنهاد را پذیرفت و این سرزمین را به زیر فرمان خود کشید. سپس از آنکیرا به کاپادوکیه رفت و دیری نپایید که همۀ سرزمین های غربی و بخشی از شرق رود هالیس خراج گذار او شدند.

اسکندر برای رساندن خود به سوریه، مانند کوروش کوچک، راه جنوب و کرانه های دریا را پیش کشید. بسیار شگفت انگیز و قابل تامل است که سپاهیان ایرانی گذرگاه های صعب العبور کیلیکیه را به میل خود رها کرده و راه عبور را باز گذاشته بودند. ارشام ساتراپ طرطوس نیز با نزدیک شدن اسکندر، برای بازداشتن اسکندر از پیشروی، پس از آتش زدن کیلیکیه، فرار را به صلاح دیده بود.
مورخ با مشاهدۀ این همه میدان بی هماورد دلش می خواهد که به معجزه و “جادو جنبل” را باور می داشت و فکر می کرد که اسکندر مرزبانان و سپاهیان ایرانی را از دم جادو کرده بوده است. خود اسکندر با دیدن دیوار بلند صخره های سنگی به همراهان خود گفته بود :
“اگر دست هایی برای غلطاندن این سنگ ها حضور می داشتند، سپاه من نابود می شد. ”
اما اینک که چنین باوری در میان نیست، می توانیم دربارۀ آن سه عامل سستی آفرینی که در بالا به آنها اشاره کردیم، بیشتر فکر کنیم : تازگی این نوع جنگ، فقدان انگیزه برای دفاع و نبودن داریوش در میدان.

در ساتراپی طرطوس یک بیماری ناگهانی، که ناشی از شست و شوی در آب سرد رودخانه بود، برای مدتی اسکندر را از پیشروی بازداشت، اما او بی درنگ پس از بهبودی، در حالی که ساتراپی کیلیکیه را هم ضمیمۀ متصرفات خود کرده بود، مطمئن از پشت سر خود تا مقدونیه، با اعتماد به نفسی کامل به سوی دروازۀ سوریه حرکت مرد. بر سر راه شهر ساتراپی های آنخیالِه، سولوی و مالوس را نیز به تصرف در آورد. در مالوس به اسکندر خبر رسید که داریوش با سپاهی بزرگ در راه است و جنگ سرنوشت ساز نزدیک است.

جنگ ایسوس
پیداست که داریوش با شیوع خبر حملۀ اسکندر و پیروزی های پیاپی او فرمان بسیج عمومی صادر کرده و از همۀ ساتراپی های خود درخواست نیرو کرده بوده است. و توانست نیرویی حدود ۳۵۰ هزار سوار و پیاده، متشکل از قوم های گوناگون، تجهیز کند. ظاهرا داریوش سوم هم مانند جد بزرگوار خود خشایارشا این گمان را داشته که می توان باسیاهی لشکر و دم و دستگاه شاهانۀ مفصل جلوی طوفان را گرفت.
داریوش سوم با این سپاه، همراه ملکه، پسر خردسال و دو دختر خود و ملکه مادر و خیل بزرگی از درباریان، در حالی که سخت غرق زیور و زینت باشکوه بود، با ۳۶۰ زن غیر عقدی و گروه بیشماری از خدمتکاران رو به بابل نهاد. قرار بود پادگان های ساتراپی های دوردستی، مانند سُغد، بلخ و هند در بابل به او بپیوندند. او بدون تردید به هنگام حرکت با دم و دستگاه دست و پا گیر، شناختی از روحیۀ شاگرد ارسطو، سپاه بی زر و زیور او و شیوۀ جنگ این سپاه و سردارش نداشت و حتی نمی دانست جنگ در کدام منطقه در خواهد گرفت. میدان کارزار به قطار سریع السیری می مانست که پیوسته از فاصله اش با مقصد کاسته می شد.!!

نبرد ایسوس

داریوش سوم هنگامی که به جلگه های آشور رسید، در ان جا منتظر اسکندر ماند اما به کوشش چاپلوسان، چنین تعبیر شد که اسکندر شهامت آن را ندارد که خود را هماورد شاه ایران بداند. داریوش سوم نیز نظر چاپلوسان را باور کرد و تصمیم گرفت، خود به تعقیب او بپردازد!
ایسوس یکی از شهرهای کیلیکیه در کرانۀ خلیج اسکندرون است. و به سبب جنگ تاریخی اسکندر با داریوش سوم در دشت کوچک کنارش شهرت تاریخی یافته است. این دشت از سوی شمال به تپه هائی محدود بود و از طرف جنوب به دریا می پیوست. پهنای دشت مزبور را در حدود دو هزار و پانصد متر نوشته اند و بدیهی است که جنگیدن در وسعتی بدین کمی٫ برای سپاه عظیم داریوش آسان نبود.

اسکندر در شهر کاستال کیلیکیه خبر یافت که سردارش پارمنیون گذرگاه سوریه را به تصرف در آورده است. با این خبر او نیز از این گذرگاه به ایسوس در آمد. اینک پس از ماه ها حرکت در جبهۀ مقدونیه و انتظار در جبهۀ ایران، روزها و بلکه ساعت های تعبیین کنندۀ سرنوشت برنامۀ جسورانۀ اسکندر نزدیک می شد.
سرانجام جنگ موعود ( ایسوس ) در یکی از روز های خونین سال ۳۳۳ پیش از میلاد، با نفیر شیپورها در دشت کوچک ایسوس در گرفت. دیودور می نویسد :
با بانگ جنگ مقدونی ها، بی درنگ پارسی ها چنان نعره ای کشیدند که کوه ها بهلرزه افتادند. این نعره انعکاس صدایی بود که از ۵۰۰ هزار حلقوم بر آمد. و دو سپاه با شدتی هر چه تمامتر به یکدیگر تاختند.

در یک نگاه، اسکندر و داریوش هر دو دلیرانه می جنگیدند. از هر دو طرف مردان زیادی به خاک افتادند. چند تن از بلند پایگان ایران کشته شدند. در صف دشمن نیز موقعیت بهتر نبود. برای نمونه بطلمیوس پسر سلوکوس پس از دلاوری های زیادی که از خود نشان داد، همراه ۱۲۰ نامدار دیگر سپاه اسکندر کشته شد. اما در گرماگرم نبرد اسب های گردونه داریوش زخمی شدند و اسب های گردونه به سبب سوزش زخم هایی که برداشته بودند رم کردند و گردونه را چنان به تلاطم انداختند که داریوش بر زمین افتاد. گردونۀ دیگری برای او آوردند. داریوش سوم به هنگام سوار شدن بر گردونه، به سبب ازدحام و پریشانی زیادی که بر صحنه حاکم بود، به وحشت افتاد و وحشت او به همراهان و سپاهیان سرایت کرد، که بی درنگ پا به فرا گذاشت؛ آنچنان که عده ای در زیر دست و پا به خطر افتاد.

با فرار داریوش روحیه ی آن قسمت از ارتش ایران که دلیرانه جنگیده بودند نیز متزلزل گردید. پس از فرار داریوش سوم سواران ایرانی در پی او روانه شدند ولی با این وجود پیاده ها که در میدان مانده بودند، مدتی دیگر نیز ناگزیر از جنگ شدند و در نتیجه میدان جنگ از جسد کشته شدگان انباشته شد. بنا به گزارشی داریوش سوم با لباسی مبدل میدان جنگ را ترک گفت.
بدین ترتیب اسکندر توانست با سپاه کوچک خود سپاه عظیم داریوش را شکست دهد. ناگفته نماند که در این جنگ سپاه ایران دارای ۳۰,۰۰۰ نفر سرباز اجیر شده ی یونانی بود که اینان بعد از فرار سپاهیان ایران٫ مدتی پافشاری کرده و مرتبا به طرف کوه رفته و مواضع محکمی گرفتند طوری که مقدونی ها جرات نکردند آن ها را تعقیب کنند. یکی از جهات شکست سپاه ایران در نبرد ایسوس را از اینجا می دانند که چون میدان جنگ بین دریا و کوه واقع بود عدۀ زیادی از سواره نظام ایرانی نتوانست عملیات کند در حالی که سواره نظام برای انجام عملیات خود نیاز به دشت های وسیع داشتند.

گرچه اسکندر در این جنگ هم پیروز شد اما به علت نقشه های موثری که داریوش در سر داشت به هیچ وجه به معنای از پای در آمدن ارتش ایران نبود٫ مجموع تلفات ایرانیان در این جنگ بیش از پانزده هزار کشته و مجروح بود.
پارمنیون یکی از سرداران اسکندر چادر های داریوش را که مادر زن و خواهر او در آن بودند با غنایم فراوان تصرف کرد و این داریوش را بر آن داشت تا به اسکندر پیشنهاد صلح دهد که شرایط صلح این بود.

۱.ایران ۱۰۰۰۰ تالان(۱۲ میلیون) بپردازد.
۲. تمام ممالک از دجله تا دریای مغرب و بحرالجزایر به اسکندر واگذار شود.
۳. داریوش دختر خود را به اسکندر بدهد و او در ازای این گذشت ها صلح نموده خانواده داریوش را مسترد دارد.

و همچنین دو طرف به مبادله نامه هایی پرداختند که داریوش به حریف خود نوشت:
« اسکندرهیچ سفیری به دربار نفرستاد تا بر دوستی و اتحاد قدیم میان دو پادشاهی تاکید ورزد٫ بر عکس با نیرو های مسلح خود به آسیا حمله کرده و خسارات فراوانی به ایرانیان وارد آورد. به این دلیل{من} برای دفاع از کشورم و ناج و تخت نیاکان {خود} راه نبرد را در پیش گرفتم… اکنون داریوش شاه از اسکندر شاه می خواهد که همسر٫ مادر و فرزاندانش را باز پس دهد و مایل است با او دوست و متحد باشد۰ از این رو{من} به اسکندر سخت توصیه می کنم که نمایندگانی نزد من بفرستد تا تضمین های لازم انجام گیرد.»

اسکندر به داریوش پاسخ داد:
« نیاکان تو …به یونان حمله کردند و باعث خسارات و ویرانی هایی در کشور ما گشتند گر چه ما هیچ کاری برای تحریک و خشمگین کردن آنها انجام نداده بودیم. من به عنوان فرماندۀ عالی تمام یونان به آسیا حمله کردم چون آرزو دارم که ایرانیان را برای این کردار کیفر دهم… نخست سرداران و ساتراپ های شما را در نبرد شکست دادم٫ اکنون نیز خود شما و ارتشی را که رهبری آن را بر عهده داشتید مغلوب کردم. به لطف خداوند من ارباب کشور شما هستم و خود را مسئول جان بقایای سپاه شما که گریخته و به من پناهنده شده اند می دانم.آن ها به زور اسیر نشده اند بلکه آزادانه و به اختیار خود تحت فرماندهی من قرار گرفته اند. بنابراین همانگونه که ممکن است به نزد ارباب قاره آسیا بروی٫ به نزد من بیا … و در آینده اگر خواستی به من نامه بنویسی٫ مرا باید پادشاه تمام آسیا خطاب کنی. به من مانند یک مقام برابر نامه ننویس… در غیر این صورت با تو مانند یک مجرم رفتار خواهم کرد »

بعد از آن هم اسکندر سوریه را نیز به سبب خیانت ساتراپ آن به آسانی گرفت٫ و بعد از اتمام کار سوریه هم آهنگ فنیقیه کرد. مردم شهر صیدا مقدم اسکندر را پذیرا شده پیروزی اش را به رسمیت شناختند. ولی شهر صور پایداری ورزید و بسیاری از سپاهیان اسکندر را بر خاک هلاک افکند. سر انجام اسکندر پس از هفت ماه نبرد آن شهر را به تصرف در آورد و به قتل عام مردم آن پرداخت. سقوط فنقیه ضربه محلکی به نیروی دریایی ایران وارد آورد و ایران را از داشتن نیروی نیروی دریایی محروم شد.
با سقوط فنیقیه، مزیکه ساتراپ پارسی مصر، به سبب نداشتن نیروی دفاعی کافی، بدون چون و چرا تسلیم اسکندر شد. اسکندر در سال ۳۳۲ پیش از میلاد در مصر به سر می برد. لابد با این اطمینان خاطر که در ایران آب از آب تکان نخواهد خورد. در همین جا بود که به دستور اسکندر شهر معروف اسکندریه بنا و ضمیمۀ تاریخ شد.

اسکندر در مصر

1 1 رای
رأی دهی به این نوشته
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
قدیمی ترین
تازه‌ترین بیشترین واکنش نشان داده شده(آرا)
بازخورد (Feedback) های اینلاین
View all comments
0
اندیشه خود را به یادگار بگذارید!x